... گردش چهار نفره ما ...
به نام خالق درختان سبز
راستش بعد از سیزده به در فرصت یه گردش و ناهار خوری بیرون شهر بهمون دست نداده بود تا همین امروز که پنجشنبه است و دو روز از واکسن وحشتناکی که زدی می گذره ...
برای ناهار تصمیم داشتم قیمه درست کنم واول گوشتش رو به همراه پیاز داغ گذاشته بودم تا بپزه ...
داشتیم با هم تمرین راه رفتن می کردیم ، از شما انکار و از من اصرار که دیگه خوب شدی پسرم و باید کم کمک راه بری
و شما اشک می ریختی و مثل مجروح های جنگی لنگ میزدی و میخواستی بهم بفهمونی که پاهات هنوز درد می کنه و آماده راه رفتن نیستی ...
امروز صبح بعد از اینکه بابا محسن که با مادری برای انجام کاری به بیرون رفته بود برگشت، دیدم مادری رو هم اورده تا دوباره یه سری به پسمل طلای واکسن خورده ما بزنه...
با دیدن مادری طبق معمول گل از گل شما شکفته شد و با هم رفتید تو اتاقت تا بازی کنید ...
که یهو مادری گفت بیاید بریم بیرون ناهار بخوریم ،گفتم هنوز غذام حاضر نیست ، که مادری گفت :"فقط برنج بپز ناهار مهمون من کوبیده میگیریم "
راستش اصلاً حال بیرون رفتن رو نداشتم ، خستگی این چند روزه و رسیدگی به شما
بهم حوصله بیرون رفتن نمی داد اما رو حرف مادری حرف نزدم چون اونم این چند روزه همش درگیر پسری بود و خسته شده بود ..
به هر حال برنج رو پختم و سالاد درست کردم و ماست موسیر آماده کردم و ساک مسافرتی هم که طبق معمول همیشه حاضره و منتظره اشاره ماست ، سه تا هم بالش برداشتیم با پتوی پسری و یه پتو مسافرتی و با اماده شدن چای ما هم زدیم بیرون ...
ناگفته نمونه که تو همون نیم ساعته مادری رادین رو به راه انداخت و با وعده دَدَ رفتن وادارش کرد که راه بره ...
رادین هم انگار که معجزه گرفته باشه از راه رفتن مجددش خیلی خوشحال بود اما طفلکی هنوزم یخورده پاش درد داشت و شاید هم می ترسید پاش درد بگیره یکم لنگ میزد و پاشو با احتیاط رو زمین میذاشت ...
بابا احمد ناهار یه مجلسی دعوت بود و نشد که باهامون بیاد واسه همین ما چهار تا رفتیم ...
بعد از خرید کباب از کبابی دلخواه من ، عازم رفتن شدیم و پیشنهاد دادم بریم همون جای عشقولانه ای
که من و بابا کشفش کرده بودیم ، چون هم آب داشت و هم سر سبز بود ...
به محض رسیدن احساس کردم که چه ارامشی منو فرا گرفته و تو دلم مادری رو کلی دعا کردم که با پیشنهادش روحیمو عوض کرد
صدای اواز خوندن گنجشکها و فنچها و صدای گذر کردن آب از تو رودخونه مستم کرده بود و باد ملایمی که میزد و هوای آفتابی و آسمون آبی
منو حسابی فرش کرده بود تو همون لحظه اول ، اینا چیزهایی هیتند که بهم انرژی میده
...
چون کباب آماده بود به محض نشستن سفره رو آماده کردیم و مشغول ناهار خوردن شدیم و مادری و رادین تو فاصله آماده کردن سفره مراسم سنگ اندازی تو آب رو داشتند...





از من بیشتر پسری کلی فرش شده بود از اومدن بیرون ، این دو روز خونه نشینی کلی کلافش کرده بود و وقتی از خونه زدیم بیرون انگار که دنیا رو تازه میبینه ، به همه چیز با هیجان و کنجکائی نگاه می کرد و همه چیز براش جالب بود ...
بلاخره ناهار رو خوردیم
و بعد از ناهار بازم مادری و رادین رفتن و لب آب نشستند و بازی کردند و منم بعد جمع کردن سفره برای گرفتن عکس
از پسری بهشون ملحق شدم و بابایی هم کمی دراز کشید ...



یکم که گذشت دیگه پسری از خواب تلو تلو می خورد و آوردمش تا لا لا کنه ...
اما قبلش بابایی گذاشتت رو درخت که اولش ترسیدی اما بعدش خوشت اومد
...





برا همین بابایی کم کم بردت بالا تر



بعد که پایین اومدی ، گذاشتمت رو پاهام و بعد از ده دقیقه خوابت برد ...
برای اینکه زمین سنگلاخی بود و نکنه بدنش سرما بکشه دو تا بالش رو براش تخت درست کردم و گذاتمش تا روش بخوابه ...
جای پسری حسابی گرم و نرم بود و با گذاشتن کلاه رو سرش برای جلوگیری از سرما و پتو پیچ کردنش محیط مناسبی برای خوابیدنش فراهم شد و حسابی لا لا کرد
...
مادری هم رفت و کنار رودخونه به رسم همیشه دنبال تفریح با حالش یعنی سبزی چینی ...
منم چای خوردم
و بابایی هم نماز خوند ...
بعد از نماز به بابایی چای دادم و در حین صحبت متوجه شدیم که امروز پنجاهمین روز از بهار و به رسم قزوینی ها که این روز به پیک نیک میان ، ما هم نادونسته 50 رو به در کردیم و اومدیم پنجاه به در ، دیدم تو راهی که میومدیم کسان دیگه ای هم اومده بودند تو طبیعت پس نگو پنچاه به در بوده و ما نمی دونستیم ...
خوب پس امروز باید بارون بیاد و ما هم باید دعا می کردیم برای طلب بارون ...
دیگه کم کم هوا داشت ابری میشد تا بارون بباره و ساعت هم 4:00 شده بود و تصمیم گرفتیم که بریم دیگه ...
اما انگار پسری قصد بیدار شدن نداشت و هوا گرفته بودش و دلش می خواست بازم بخوابه ...
وسائل ها رو جمع کردیم و گذاشتیم تو کاشین و بعد من رادین رو بغل کردم تا بابایی زیر انداز رو هم جمع کنه، که از اینکه تکونت دادم و بیدارت کردم کلی شاکی شدی و مجبور شدم بهت شیر بدم تا برامون آواز نخونی ...
شما هم از خدا خواسته شیر خوردی و خوابیدی دوباره ...
مادری رو خونه پیاده کردیم که بارون شروع به باریدن کرد
...
ما هم رفتیم و کلی خرید کردیم برای جشن فردا که قرار بود به مناسبت پایان 18 ماهگیت بگیریم
و بعد برگشتیم خونه ...
با برگشتمون به خونه دیگه مجبور شدی بیدار بشی ، کلی خوابیده بودی نزدیک 3:00 ساعت ...
وقتی رسیدیم خونه یه لحظه فراموشی آنی بهت دست داد و فکر کردی بازم قادر به راه رفتن نیستی اما وقتی برات توضیح دادم
که خوب شدی و قبل از خواب راه میرفتی و ماجرای بیرون رفتنمون رو برات تعریف کردم دوباره راه رفتی وروجک من ...
روز خوبی بود ، خیلی خوش گذشت مخصوصاً بخاطر یکدفعه بودنش ...
خدا روشکر تو هم کامل خوب شدی و برای جشن فردا آماده ای ...



... گردش چهار نفره ما ...
